تبليغاتX
نــــــدای کــوهســــتان Nedayekoohestan
سخن روز: هر پيشرفت و موفقيتي از انديشه سرچشمه مي گيرد. توماس اديسون.

تئو آنگلوپولوس، فیلمساز سرشناس یونانی که به خاطر سبک آرام و رویا گونه فیلم هایش شهرت دارد، شب گذشته، سه شنبه ۲۴ ژانویه، در حالیکه روی فیلم آخرش کار می کرد در تصادف با موتور سیکلت کشته شد.

تئو آنگلوپولوس، به خاطر فیلم «ابدیت و یک روز»، در جشنواره فیلم کن ۱۹۹۸ برنده نخل طلا شد.

مقامات پلیس یونان اعلام کردند که این فیلمساز یونانی ۷۶ ساله بعد از تصادف با جراحات شدید از ناحیه سر به بیمارستان منتقل شد اما در بیمارستان درگذشت. آنگلوپولوس از خیابانی در نزدیکی محل ساخت فیلمش در پیره، بندر اصلی یونان رد می شد که با یک موتورسیکلت تصادف کرد.

راننده این موتور سیکلت، یک افسر پلیس است که خارج از ساعات کاریش در حال تردد بوده است. راننده موتور نیز مجروح و به بیمارستان منتقل شد. آنگلوپولوس به هنگام مرگ بر روی فیلم ناتمامش "دریای دیگر" کار می کرد.

تئو آنگلوپولوس در طول مدت فعالیت خود یعنی حدود ۴۰ سال، جوایز متعددی را در جشنواره های اروپایی از آن خود کرد. در سال ۱۹۹۵ او جایزه بزرگ هیات داوران جشنواره کن را به خاطر فیلم "نگاه خیره اولیس" که هاروی کایتل هنرپیشه آمریکایی در آن ایفای نقش می کرد، از آن خود کرد.

تئو آنگلوپولوس در سال ۱۹۳۵ در آتن به دنیا آمد زمان جنگ جهانی دوم وقتی یونان در اشغال نازی ها بود و به هنگام در گرفتن جنگ های داخلی سال های ۱۹۴۶ تا ۱۹۴۹ در این کشور زندگی می کرد که آثار این اتفاقات در فیلم های اولیه اش مشهود است.

او در دانشگاه آتن به تحصیل در رشته حقوق پرداخت اما بعد از مدتی دلسرد شد و علاقه خود را به این رشته از دست داد. او سپس به فرانسه رفت و در انستیتوی مطالعات سینمایی پیشرفته پاریس به تحصیل در رشته سینما پرداخت.

پس از اتمام این دوره او به یونان بازگشت و در یک روزنامه دست چپی به نوشتن نقد فیلم پرداخت. او در سال های دیکتاتوری ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۴ شروع به فیلمسازی کرد.

در فیلم های آنگلوپولوس غالبا یک ناسازگاری ملایم غمگین با یک روند آرام دیده می شود که بیشتر حول محور حوادث تاریخ معاصر یونان یعنی تبعید، جنگ، مهاجرت و تقسیم بندی های سیاسی شکل گرفته است. فیلم های او مخاطبان خاص دارد و بیشتر کسانی که در سینما به دنبال نشانه های هنری هستند و سینمای گیشه را نمی پسندند فیلم های او را می بینند و دوست دارند.

او تا قبل از سال ۱۹۸۴ و ساخت فیلم "مسافرت به کایترا" فیلمنامه هایش را به تنهایی می نوشت. از فیلم های دیگر این فیلمساز یونانی که در ایران هم بسیار شناخته شده است می توان به "گام های معلق لک لک"، "نگاه خیره اولیس" و "مرغزار گریان" اشاره کرد. فیلم "ابدیت و یک روز" او در جشنواره کن در سال ۱۹۹۸ برنده نخل طلایی شد.

منبع: BBC

روز دوشنبه سوم بهمن ماه سال جاری ساعت ۰۹:۵۶ بامداد٬ کامنت جالبی را البته بدون نام و نشان نویسنده کامنت٬ از شخصی که خود را "یک دوست" معرفی نموده بود دریافت نمودم که به شرح زیر بود:

  

"اگر درست به يادم مانده باشد درگيريهاي شديدي بين حضرتعالي و نويسنده ي خوب!!! وبلاگ كلاغها در گرفته بود كه او نام شما را در كنار تازه كار در ليست سياهي اعلام نمود كه كامنتهايشان تاييد نخواهد شد و ...
جنابعالي هم پستهاي تندي عليه او نوشتيد. حال چه شد ناگهان همه تغيير كردند آن هم با چرخشي 180 درجه اي ...
يا اين حرفها از سر صداقت نيست يا آنها. گويي مخاطب بازيچه شماست. ديروز از كلاغ خنزپنزي مي نوشتي و او در جواب گزارشت را منجزكننده لقب داد و امروز قربان صدقه هم مي رويد.
جمع كنيد اين بساط تزوير را و مخاطب را به سخره نگيريد"

لذا با توجه به سیاست وبلاگ ندای کوهستان مبنی بر تایید نکردن کامنتهای بی نام و نشان، این نظر را تا کنون تایید نکرده بودم٬ اما در ذهنم دنبال چیزی میگشتم یا به نوعی دنبال حرفی٬ در پاسخ به این دوست عزیز. هنوز هم در فکر هستم که چه بگویم و برای این دوست چه بنویسم؟ که ذهن خود را پالایش کند و اینگونه تیره و تاریک به پیرامون خود ننگرد.

در کل٬ سیاست وبلاگ ندای کوهستان بی اهمیت شمردن این نوع کامنتها است اما شاید این یکی با بقیه فرق داشت...! فرقی که خود در صمیمت دوستان حاضر در کافه با چشمانم دیدم و فهمیدم اینجا جایی است که من به دنبالش بودم و حال پیدایش کردم. اینجا جایی است که قبلا هم گفتم: کافه ای که هرگز فراموش نخواهم کرد. آنجا آرامش بود نه کدورت...! آنجا صفا بود و نه نخوت... و همه چیز بود جز بدی، کینه و نفرت!!! سرت را درد نمی آورم دست عزیز ولی اینها جز حقیقت محض نیست و شما هم اگر جای من یا بقیه دوستان بودید همین جملات را میگفتید.

دوست عزیز٬ اکنون در پاسخ به شما باید عرض کنم٬ که شما باید پستهای مختلف را در خصوص خوب بودن٬ صمیمی بودن و یک رنگ بودن دوستان حاضر در اولین کافه کوه را خوانده باشید. لذا توجه شما را به چند پست جلب میکنم: از قبیل دست نوشته های سرکار خانم رهنما در پست: کافه کوه افتتاح شد! و همینطور در وبلاگ کلاغها با پست: کافه کوه ، در ستایش دوستی ها ! و همینطور در وبلاگ آرام کوه به نوشته عباس ثابتیان با عنوان: کافه کوه! و نیز در کوهنوشت به قلم حسین رضایی: دل کوکی ها... و دیگر وبلاگهایی که چه قبل از برگزاری و چه بعد از برگزاری کافه کوه در مدح آن نوشتند و نگاشتند و سرودند نوای دوستی را...! لذا از شما تقاضا دارم کمی تامل کنید تا متوجه شوید که اگر به جای واژه "یک دوست" لفظ دیگری استفاده می کردید٬ معقول تر بود...!!!

نکته بسیار مهم اینجاست٬ که شما اصلا به آن توجهی نکردید. خاطر نشان میکنم که در واقع، سیاست کافه کوه و همینطور سیاست "لیلی رهنما" به عنوان شخصی که آن را به جامعه وبلاگ نویسان و کوهنوردان پیشنهاد داد، رفع کدورتها، کینه ها و ایجاد دوستی ها و هر چه بیشتر شدن صمیمت ها بود٬ ولا غیر...! این را می شود در مطالب و همینطور پستهای مختلف از دیگر دوستان خواند و نتیجه گرفت که:

"می شود از کاستی‌ها بی‌هیچ ملاحظه‌ای حرف زد اما چونان که بتوان هماره دوست بود، جایی هست که بتوان در آن  پیاله‌ای چای نوشید و بی تعارف حرف‌های یکدیگر را شنید، و در یک کلام: می شود خاطرات را از دنیای مجازی بیرون کشید و به دنیای واقعی هم کشاند، آری، می‌شود."

به طور دقیق می دانم که چرا پاسخ این کامنتی را که، نمی دانم نویسنده اش کیست و از کجاست، را می دهم...! جوابش چند جمله کوتاه است:

کوله‌بارم سبک؛

همنوردم خیال!

خیالِ تو!

خیالی که با هم به «کافه‌کوه» نشستیم،

«یادگاری» نوشتیم

و «عشق» خواندیم!

... آری با خیال‌ِ تو؛

خیالی که بی‌خیالم نشد! "از وبلاگ کوهنوشت"

امروز آخرین پنجشنبه٬  ۲۹ دی ماه ساعت ۱۶۰۰ بعد از گذر از محله پس قلعه و پیاده شدن از تله سیژ به سمت کافه محمد تهرانی حرکت کردم تا در اولین برنامه کافه کوه حضور داشته باشم. در راه رفتن به سمت کافه٬ افکار بسیار زیادی در ذهنم میگذشت...! همه چیز داشت برایم مرور میشد و با خود میگفتم آنجا چه خواهد شد و چه کسانی خواهند آمد؟ و از چه و از کجا سخن به میان خواهد آمد؟ آرزو داشتم کافه محمد تهرانی امشب برایم خاطره ای به یاد ماندنی را بر جا بگذارد و همین هم شد. دوستانی چون لیلی رهنما٬ حسین رضایی٬ فرامرز نصیری٬ عباس ثابتیان٬ احسان بشیر گنجی٬ رامیار٬ فرید صدقی٬ آرزو احمد زاده٬ مهدی ساقی٬ ایاض٬ خانم احمدیان٬ پرویز ستوده شقایق٬ فرشید داودی٬ مرتضی زارع٬ یوسف سوری نیا و دیگر دوستانی که من نامشان را به خاطر ندارم...

                

از هر چه خوبی بود سخن به میان آمد و من هرگز این شب را فراموش نخواهم کرد. کافه ای به معنای واقعی کلمه٬ دوستانه و مفید. کافه ای که من در آن برای ساعاتی احساس آرامش کردم. روزها بود چنین آرامشی را نداشتم. با فرامرز نصیری نویسنده خوب وبلاگ پر مخاطب کلاغها کلی خوش و بش کردم و گویی او از من هیچ کدورتی بر دل نداشت و من هم احساسی چون احساس او داشتم و این برایم واقعا لذت بخش بود. کافه کوه امشب با بحث های بسیار جالب و شنیدنی چون تاثیر کافه ها بر شکل گرفتن هر چه بیشتر جوامع بشری و فرهنگی و همینطور جمع شدن دوستانی با عقاید و نظرات متفاوت از هم٬ زیر یک سقف و غلبه کردن بر فضاهای مجازی و رها شدن در فضاهای حقیقی و... همه چیز خوب بود و من خوشحالم دوباره جمع دوستانه ای را یک جای دیگر تجربه کردم. از خانم رهنما به خاطر ایجاد این انگیزه در میان دوستان واقعا سپاسگذارم. 

از خوبی کافه کوه امشب هر چه بگویم کم گفتم و به خاطر همین امر دیگر سخنی نمیگویم. به امید دیدار دوباره دوستان در کافه کوه بعدی...

پی نوشت:

جدائی نادر از سیمین: خاصیت یک فیلم بی خاصیت: همه موافق!! از مدیران ارشاد تا داوران جشنواره‌ی فجر و تا اهالی سینما در گلدن گلوب !! همه موافق!!  چرا که نه‌؟! بنابراین ، باید از فرصت استفاده کرده و به دبیر یکی از کمیسیون‌های مجمع تشخیص مصلحت نظام که با سرمایه و حمایت‌های سخاوت‌مندانه‌اش(!) امکان ساخت فیلم را فراهم آورد ، موفقیت جهانی بدست آمده را تبریک بگوییم!!

کامنتینگ:

 از برج سینا:

برای قبیله ام که در انتظار آزادی ست
ودر عطش جرعه ای آبِ خوش در آبادی ست

به تلخی خونی که از تو بر زمین می رفت
چقدر شیرین است،اصغری که فرهادی ست
شاهین نجفی

 پاسخ وبلاگ کلاغها:

عجب! لابد معجزه ی هزاره سوم است که مفاهیمی مانند " آزادی" و " آبادی" قبیله مان در ضیافت گلدن گلوب امریکائی ها معنا پیدا می کند و " تلخی" خون ها با دریافت جایزه از دستان امثال مدوناها "شیرین" می شود !!

گزیده نظرها٬ از کامنتینگ پست وبلاگ کلاغها با عنوان دارآباد عین هیمالیا !!

 خانی:

ماشالله به آنای پرتوان

خداییش مثل آنا خیلی کمه

 پاسخ وبلاگ کلاغها:

کاملا موافقم. کمتر کسی دارآباد رو مثل هیمالیا می بینه!!  
 محمد:
آره واقعا دارآباد تو زمستون مثل هیمالیا میمونه.  زیباست. ممنون از خانم آنا 

 پاسخ وبلاگ کلاغها:

ممنون محمد که از آنا بخاطر این تعابیر واقع گرایانه تشکر کرده ای ... چند روز پیش که یکی از دوستان به کلکچال رفته بود و مسیرهای یخ زده ی بالای پارک جمشیدیه را به "خومبو"  تشبیه کرده بود منهم از او تشکر کردم!! ... گل